نویسنده: مژگان

گوینده: مژگان و نازنین

نازنین: کوچیک که بودم ، یه روز مامانم داشت دنبال نعلبکی گل قرمزی قدیمیش میگشت/ که از جهیزیه اش به یادگار مونده بود و خیلی دوستش داشت/ /خلاصه هرچی گشت نتونست پیداش کنه و آخر سر ا ومد سراغ من و ازم پرسید / خبر داری اون نعلبکی جهیزیم کجاس ؟! /من که میدونستم کجاس ولی خیلی ناراحت بودم و نمی‌دونستم اگه بهش واقعیت رو بگم / واکنشش چی می‌تونه باشه. 

واسه همینم فقط/ سکوت کردم و هیچی نگفتم/

(موسیقی)

مژگان: درود بر شما عزیزان خداوند، به برنامه ی زنان امید خوش اومدین. من مژگان هستم و به همراه دوست و همکار عزیزم نازنین جان، یه بار دیگه با برنامه ی زنان امید همراهتون هستیم.

نازنین: منم سلام میکنم به شما و خیلی خوشحالم که بازم به بهونه این برنامه در کنارتون هستیم.

مژگان: نازنین، حتما مامانت خیلی ناراحت بود که نمیتونست اون نعلبکی رو پیدا کنه. کنجکاوم بدونم بعدش چی شد؟

نازنین: آره مژگان جون، چون خیلی دوستش داشت و یادگاری ماربزرگم بود/… ولی چون من معمولا توی خونه دست به شکستنم خوب بود، حدس میزد که احتمالا من خبر دارم چه بلایی سرش اومده و واقعا هم خبر داشتم./ و همونطور گه گفتم/ سکوت اختیار کرده بودم/

مژگان: آخی عزیزم… خب بچه بودی دیگه… از این چیزا تو دوران بچگی زیاد پیش میاد. ولی حالا بگو ببینم چه بلایی سر نعلبکی مامانت آورده بودی؟

نازنین: یادمه واسه بازیم دنبال یه ظرف خوشگل کوچیک می گشتم که یهو تو آشپزخونه چشمم به نعلبکی گل گلی افتاد و از اونجایی که عاشق گلای قرمز بودم./ رفتم سراغش/خلاصه سرتو درد نیارم با هزارزور و زحمت صندلی گذاشتم که از قفسه برش دارم، که یهو/ از دستم سر خورد و شکست./ بعدشم هر چی سعی کردم با چسب بچسبونمش نشد..که نشد/ 

مژگان: بالاخره مامانت فهمید داستان چی بوده یا نه؟

نازنین: آره دیگه/ آخر سر رفتم راستشو بهش گفتم. اولش خیلی ناراحت شد ولی وقتی من زدم زیر گریه کلا یادش رفت و سعی کرد منو آروم کنه/ بیچاره هی بهم میگفت عیب نداره فدای سرت!//

مژگان: عزیزم… مادر همینه دیگه! فکر کنم اکثر ما تو بچگی از این خراب کاری ها کرده باشیم! نظر شما راجع به این داستان چیه؟ تا حالا شده که شما هم یه چیز با ارزشی رو بشکنید و سعی کنید دوباره تکه هاش رو بهم وصل کنید؟ معمولا واسه این باید بریم پیش چینی بند زن! ولی خب بازم او ظرف مثل روز اولش نمیشه، نه؟

نازنین: دقیقا…/ بعضی از روابط ما تو زندگی خیلی برامون عزیز و ارزشمنده،/ اما ممکنه این روابط مثل نعلبکی یادگاری/ آسیب ببینن یا بشکنن/. هیچکس دوست نداره یه رابطه دوستانه ی شکسته یا یه ازدواج ناکام داشته باشه. /هیچکس دوست نداره با بچه اش یا عزیزانش رابطه بدی داشته باشه/ اما ما هر لحظه ممکنه اشتباه کنیم و به دیگران آسیب بزنیم/ یا خودمون از دیگران آسیب ببینیم//

مژگان: عزیزان حتما بارها شده که از کسی آسیب ببینید یا حتی خواسته یا ناخواسته به کسایی که دوستشون دارین، آسیب زده باشین؟ من شخصا باید اعتراف کنم که بارها کارایی کردم یا حرفایی زدم که باعث ناراحتی اطرافیانم شده. با اینکه واقعا نمیخواستم بهشون آسیبی بزنم، ولی خب متاسفانه ناخواسته این اتفاق افتاده. بارها هم شده که من از دیگران آسیب دیدم، و این چیزیه که برای همه اتفاق میفته.

نازنین:بله مژگان جان/ برای همه ی ما همینطوره. شاید همین الان که دارین به این برنامه گوش میدین/ با خودتون میگین که آره، منمق تو زندگیم یه رابطه ی شکسته با دوستم یا همسرم /یا بچه ام دارم و نمیدونم میتونم درستش کنم یا نه؟ /یا شایدم قلب خودتون از کسی شکسته و نمیدونین چطور باید ترمیمش کنید. پس باید چیکار کرد؟/ راهی برای ترمیم روابط شکسته مون هست یا مجبوریم تا ابد با این ناراحتی ها سر کنیم و این بار و به دوش بکشیم؟//